گفت:من از آتشم و مسیحا گل است.چگونه او را سجده کنم.
خداوند گفت:سجده کن،زیرا من چنین می خواهم.من چیزی می دانم که تو نمی دانی.
شیطان سجده نکرد.سرکشی کرد و رانده شد،و کینه مسیحا را به دل گرفت.
شیطان قسم خورد که مسیحا را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات،فرصت خواست.
خداوند مهلتش داد اما گفت:نمی توانی،هرگز نمی توانی.مسیحا دردانه من است.
قلبش چراغ من است و دستش در دست من.گمراهی اش را نمی توانی،حتی تا واپسین روز حیات.
شیطان می داند مسیحا مظهر انسان،همان است که از فرشتگان بالاتر می رود،و می کوشد بال مسیحا را زخمی کند.
عمری است که شیطان گرداگرد مسیحا می گردد،دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.او بد نامی مسیحا را می خواهد.بهانه بودنش،تنها همین است.
می خواهد قصه مسیحا به بی راهه کشد.نام مسیحا رنج شیطان است.شیطان از شیوع مسیحا می ترسد.مسیحا عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.

