
روزی که میرزا هندل اوتولچی اولین اتول را وارد ایران کرد هیچ وقت فکرش را هم نمی کرد که چند دهه بعد همه ملت به آن غنای مالی برسند که نفری یک اوتول در خانه داشته باشند و این مطلب موجب اغتشاش در امر بنزین رسانی در کشورش گردد به حدی که با جیره بندی بنزین به روش بنزین رسانی قطره ای مخزن اتول هایشان پر گردد.
آن روزی که نوه میرزا هندل اتولچی از سفر انگلیس برگشت و جفت پایش را کرد توی یک کفش که : "من اتولی می خواهم که در آن بلد فرنگ مردم سوارند و بسیار اتول شیک و خوش استیلی است. " کسی نتوانست جلوی این هوس جوانک را بگیرد و سرانجام اولین پیکان از آن بلد وارد ایران شد. اتولی که بعد از گذشت روزگاران هنوز ریشه اش برچیده نشده و هنوز می توان در کوچه پس کوچه ها نوع اسقاطش را به وفور دید.
اما این تازه آغاز ماجرا بود و همانطور که در کتاب تاریخ خاندان میرزا زادگان مرقوم فرموده اند، به رسم چشم و هم چشمی بین جوانک های مرفه خاندان ، عمو زادگان این جوانک نیز خواستند عقب نمانند و یکی از آنها که پیش قدم شد پشوتن میرزای اتولچی نام داشت. اما اتول او با اتول عمو زاده اش اندکی توفیر می کرد و آن به دلیل شکل چراغ ها و رنگ قرمز گوجه ای اش بود. یک بار نمایش اتول در کوچه های طهران کافی بود تا کل مرفه زادگان طهرانی یکی از آن اتول ها را برای خود بخرند. بدین ترتیب بود که خریدن این اتول بین ملت باب شد و از آنجایی که ملت همه توان مالی خرید اتول خارجی نداشتند، یک نفر خیر تحصیل کرده به نام اضغر الممالک قلم به دست ، با اندکی اندیشه نمودن در امر تولید توانست اولین پیکان را با وصله نمودن قطعات خارجی بسازد . این گونه بود که خط تولید این اتول در این سرزمین به راه افتاد.
کم کم روزی رسید که اتول های دیگری هم به این خط تولید اضافه شد و مردم هم از نان شبشان زدند تا حداقل بتوانند یک اتول برای خود بخرند. القصه! روزی نبود که هر فقره آدم با اتولش در خیابان ویراج ندهد. کم کم خیابان ها تبدیل شد به پارکینگ اتول ها و همه غر می کردند که ای لعنت بر فلانی ها که نتوانستند این بار ترافیک را درست کنند.
روزهای بسیار گذشتند تا معزلی که سالها همچون غده سرطانی آرام و بی درد در پس پرده رشد نموده بود ، رخ نمود! معزل بد بوی بنزین!
در همین روزگاران بود که میرزا مایکل خان میرزا زاده، زاده بلد امریکا برای اولین بار به ایران آمد. از همان فرودگاه با رویت وضعیت فجیع اتول رانان و پیچ و تابی که در تاکسی سواری در مسیر هتل به دل و روده اش وارد شد به جای هتل، گلاب به رویتان یک راست راهی شفا خانه گردید. شدت حادثه وارده به حدی بود که مایکل خان وارد کما گشته و در آن جا با تجربه حالت نزدیک به مرگ (Near death experience) مکاشفه ای بر او وارد آمد و فرشته ای از آسمان هفتم به او الهام کرد که روش سهمیه بندی بنزین بلاد فرنگ را به این جهان سومی های رو به توسعه بیاموز شاید که حالشان بهبود یابد و ازشان رفع مشکل شود. پس از اتمام پیام، بلافاصله او از آن حالت بی هوشی خارج گردید و از بستر پایین پرید و با فارسی دست و پا شکسته سراغ نهاد ارتباط مردمی با روسا را گرفت. پرستاران مهربان هم برایش یک آژانس اختیار کردند و او را به سمت آن نهاد مهربان روانه ساختند. در آنجا بود که مایکل خان با جمعی کارشناس صحبت نمود و برایشان روشن کرد که ملت آن طرف آب چگونه از کارت هایی با نام کارت دانای هوشنگ برای تهیه بنزین استفاده می کنند و ...
کارشناسان مذکور که از شنیدن وقایع آن طرف آب کف بر دهان آورده بودند بلافاصله کاغذی نوشتند که آن طرح را در مجلش مملکت ارائه دهند و نیز امتیاز تولید این کارت های دانای هوشنگ را به خود مایکل خان دادند که از شنیدن این خبر چنان شعفی به او دست داد که تا امروز با دمش فندق می شکند ، از این رو به فندق شکن تخلص می کند (Nut cracker ) مجلس مملکت نیز در سه فوریت این طرح را مصوب کرد غافل از اینکه در نظر بگیرد این ملت با آن هم پشتوانه فرهنگی که روزی فرمانروایی بزرگ جهان از آن او بود، در حال حاضر جهان سومی است و جهان سومی ها را با این حرف ها چه کار؟
جهان سومی دوست دارد راحت بخورد و راحت اتول براند و از خوبی های فرنگ داد سخن در دهد! جهان سومی ای دوست دارد جهان سومی باقی بماند و کسی به کارش کار نداشته باشد!
غافل از آنکه نمی داند آن شهروند فرنگ چه سختی هایی را تحمل کرده تا به اینجا رسیده است!
القصه! بنده میرزا قشمشم با بررسی اوضاع و احاطه و اشراف بر کل ماجرا به این نکته نیکو رسیده ام که خلایق هر چه لایق! این قرتی بازی ها به ما نیامده. تا با چنگ و دندان سینه یکدیگر را به خاطر ترکیب بدبوی بنزین پاره پاره نکرده ایم بهتر است این بساط جیره بندی جمع شود تا در پای منقل جهان سوم خودمان کوک و کیفور شویم!

