یه موقعی شده که برای رسیدن به چیزی روز شماری می کنی و یک روزش برات قد یک سال می گذره ولی اگر بخوای به اون چیزه نرسی ، بی وجدان مثل برق و طوفان می گذره.
فقط ۱۶ یا ۱۷ روز مونده به زمان اعزام... وقتی به دو سال پیش روت فکر می کنی ، دیگه از زندگی سیر میشی و وقتی هم بدونی که نصف آموزشیت تو ماه مبارک رمضان ... یعنی حتی اون آرزوی یلقوی* به دست تو صف و ساچمه پلو هم محقق نمیشه.
عجب دورانیه ... ( این عکس ربطی به من نداره )
* : یلقوی به کاسه ای یا ماهیتابه ای گفته می شود که در آن غذای سرباز را ریخته و تناول می نماید.
زن اروپايي

البته این نوع زنها که در پشت مجله «زن روز» میبینیم در اروپا هم هستند اما در جاهای مخصوصی !! به عنوان « زن شب » این غیر از زن اروپایی است ... فقط بعضی از زنان اروپایی هستند که ما حق داریم بشناسیم . آنهایی را که فیلمها و مجله ها و تلویزیون های جنسی و رمانهای نویسندگان جنسی به ما نشان میدهند به عنوان تیپ کلی « زن اروپایی» به ما می شناسانند .
حق نداریم آن دختر اروپایی را بشناسیم که از شانزده سالگی به صحرای نوبی به آفریقا به صحرای الجزایر ، به استرالیا میرود تمام عمرش را در محیطهای وحشت و خطر و بیماری و مرگ و قبایل وحشی میگذراند و شب و روز در جوانی و کمال پیری درباره ی امواجی که از شاخکهای مورچه فرستاده میشود و شاخکهای (مورچه های) دیگر آنرا دریافت میکنند و چون عمر را به پایان میبرد دخترش کار و فکر او را دنبال میکند این نسل دوم زن اروپایی در سن پنجاه سالگی به فــــرانسه باز می گردد و در دانشگاه میگوید : « من سخن گفتن مورچه را کشف کرده ام و بعضی از علایم مکالمه او را یافته ام. »
حق نداریم « مادام گواشن » را بشناسیم که تمام عمر را صرف کرد تا ریشه افکار و مسایل فلسفی حکمت بوعلی و ابن رشد و ملاصدرا و حاجی ملاهادی سبزواری را در فلسفه یونان و آثار ارسطو و دیگران پیدا کرد و با هم مقایسه نمود آنچه حکمای ما بد ترجمه کرده اند را تصحیح نمود .
...حق نداریم « رزاس دولا شاپل » که بیش از همه ی علمای اسلام و حتی همه شیعیان و کباده کشان ولایت علی و مدعیان معارف علوی , او یک دختر زیبای آزاد و مرفه سوئدی نژاد , با دوری از جو فرهنگی اسلام و زمینه تربیتی و اعتقادی شیعی , از آغاز جوانی زندگیش را وقف شناخت آن روحی کرد که در اندام اسلام مجهول ماند ... درست ترین خطوط سیمای علی لطیف ترین موجهای روح و ابعاد احساس و بلندترین پرشهای اندیشه او را یافت و رنجها و تنهایی ها و شکستها و هراسها و نیازهای او را برای نخستین بار و نه تنها علی بدر و حنین که علی محراب و شب و چاههای بیرون مدینه را را نیز پیدا کرد و نهج البلاغه او را .این دختر کافر جهنمی که هم آنچه علی به قلم آورده است پراکنده در این کتاب و آن دفتر و یا بیشتر نسخه های خطی پنهان اینجا و آنجا همه را گرد آورد و خواند ترجمه و تفسیر کرد و زیباترین نوشته هایی را که درباره کسی از یک قلم جاری شده است درباره علی نوشت و اکنون چهل و دو سال است که لحظه ای سر از اندیشه و تامل و کار و تحقیق بر نگرفته است .
ما حق نداریم دوشیزه « میشن » را بشناسیم که در اشغال پاریس بوسیله نازی ها از سنگر نهضت مقاومت فرانسه ضربه هایی چنان کاری به ارتش هیتلری زد که دو بار غایبانه به مرگ محکوم شد و با اینکه خود یهودی است انسان بودن و آزادی را در اوجی میفهمد که اکنون در صف « فداییان فلسطینی » علیه صهیونیسم میجنگد!
ما حق نداریم هزارها دختر پاریسی را که دوشادوش مجاهدان الجزایری بی نام و نشان و بی انتظار پاداشی دنیوی یا ثواب اخروی در سازمانهای مخفی سنگرهای کوهستانی و قلب پایگاههای جنگلی از سینه صحرای آتش ریز صحرای الجزایر تا زیرزمینها و پناهگاههای شهر شهوت و شراب پاریس علیه استعمار فرانسه و قداره بندی چون ژنرال دوگل و سوستل و سالان و آرگو جنگیدند و شکنجه های هولناک را و شهادتهای شکوهمند را در راه آزادی ملتی بیگانه استقبال کردند .
ما حق نداریم که «آنجلا» دختر آمریکایی یا دختر ایرلندی را که دو ملت اسیر چه میگویم؟ همه مردم آزاده جهان و تمام بشریت مجروح و محکوم تبعیض و ستم و استثمار چشم به آنان دوخته اند بشناسیم و بدانیم که زن فرنگی نه آنچنان که آقایان محترم مسعودیها و فرامرزیها بنام « زن روز » اروپا به اطلاعات بانوان ما میرسانند ... تا آنجا پیشرفته که تجسم ایده آل یک ملت و مظهر نجات و غرور و افتخار یک نژاد شده است ... یک بار ندیدم از دانشگاه کمبریج یا سوربن یا هاروارد عکس بردارند و بگویند که دختران دانشجو چگونه می آیند و چگونه میروند. چگونه در کتابخانه ها بر روی نسخه های قرنهای چهارده و پانزده اروپا و الواحی که از دوهزار پانصد تا سه هزار سال پیش در چین پیدا شده یا روی نسخه ای از قرآن نسخه هایی از کتب خطی لاتین و یونانی و میخی و سانسکریت از صبح تا شب خم میشوند بی آنکه تکانی بخورند و چشم به این سو و آن سو بدوانند تا کتابدار کتاب را نمیگیرد و عذرشان را نمیخواهد سرشان از روی کتاب برداشته نمیشود
منبع : فاطمه فاطمه است ـ دکتر شريعتي ( سخنراني در حسينيه ارشاد 14/4/1350 ) از ویلاگ :ایپک عزیز
![]()

مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبه کرد و تميز کردن زمينش رو -به عنوان نمونه کار- ديد وگفت: <<شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسهتون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..
مرد جواب داد: اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!>>رئيس هيئت مديره گفت: <<متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.>>مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نميدونست با تنها 10 دلاري که درجيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10کيلويي گوجه فرنگي بخره. يعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگيها رو فروخت.
در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايهش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بارتکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتربرگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات داشت...
پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آينده خانواده اش برنامه ربزي کنه، و تصميم گرفت بيمه عمربگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبتشون به نتيجه رسيد، نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مردجواب داد: <<من ايميل ندارم .>>
نمايندهي بيمه با کنجکاوي پرسيد: <<شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟>> مرد براي مدتي فکر کرد وگفت:
آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.
وقتی اومد مثل همیشه می خندید و سبز بود. جای قدماش روی زمین سرد و سفت حک می شد. دستشو روی برگای خواب و درختای سرما زده می کشید تا بیدار بشن و گرم بشن. حیاط مرده حیات رو زنده کرد. عطر تن پوشش به گلها سرایت کرد و دنیا رو خوش بو کرد. نور چشماش به خورشید جان داد تا بیشتر بدرخشه. هوای سخت و خشن رو با نفسهاش بارونی کرد. احساسش، عشق را معشوق کرد و در دامن اون سر گذاشت. و حالا .... حالا ..... اون داره میره.میره تا دوباره برگرده ...
خداحافظ بهار
ای علی؛
همیشه فکر میکردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم...
ای علی؛
من امده ام که بر حال زار خود گریه کنم...زیرا تو بزرگتر از انی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی...
ای علی؛
تو نماینده به حق محرومین و زجر دیدگان تاریخی و من ناله دردمندان را از حلقوم تو میشنوم...۱
------------------------------------------------------------------
براستی قلم عاجز است تا شرح مردانی را بگوید که تاریخ را تسخیر کردند و زندگی را به ریشخند گرفته و از مرز قیود گذشته و به عالم وارستگی رسیدند....فناء فی الله شدند...
براستی اینان که بودند؛ چه سودایی در سر داشتند و طالب چه امری بودند؟ چرا نتوانستند مانند خیل روشنفکران بیدرد که تا مدرک و عنوانی گرفتند به آخور خواب و خوراک پناه بردند و به ملت و جامعه و دین و آرمانها پشت نمودند؛ عمل نمایند و درد زندان و هجرت و جنگ و مبارزه و شهادت را به تن خریدند؟...
یکی در مزینان و سبزوار و تهران و پاریس ؛ و دیگری در مصر و فلسطین و لبنان و دهلاویه...
اما باز هم در میان این دو عاشق علی از مصطفی مظلوم تر است...چرا که زمان به مصطفی فرصت داد تا مقداری از شایعات و سخن پراکنیهای متحجرین و منافقین را جواب گوید و سرباز خمینی کبیر(ره) شود؛ ولی علی اینگونه نبود...بازار شایعات و تهمت ها و تکفیرهای به دور از منطق، علی را چنان مورد هتک و فحاشی قرار داد که تا اخر هم فرصت نیافت خود را از بار اینهمه تهمت بزداید...
علی ای که به ما اموخت که سر بر در گلین خانه "علی و فاطمه" بگذاریم و از دردهایی که در طول تاریخ بر تشیع گذشته است زار زار بگرییم...
یاد علی بخیر.....
و یاد مصطفی نیز بخیر...که در اوج زندگی و رفاه مادی...به یکباره دست از همه چیز شست و زندگی ساده دنیوی را برای خود برگزید...یاد مصطفی بخیر که خسته از دنیا رفت:
"خدایا دردمندم...روحم از شدت درد میسوزد، قلبم میجوشد، احساسم شعله میکشد و بند بند وجودم از شدت درد صیحه میزند....
خسته شده ام، پیر شده ام، دلشکسته ام،ناامیدم، دیگر ارزویی ندارم، احساس میکنم که این دنیا دیگر جای من نیست،با همه وداع میکنم، فقط میخواهم با خدای خود تنها باشم...۲"
-----------------
۱-سخنرانی دکتر چمران به هنگام خاکسپاری
۲-قسمتی از وصیت نامه دکتر چمران
چند نفر رو میشناسین که واقعا به هم عشق می ورزن؟
در غروب یه روز شنبه غمگین٬ پرنده ای که برای پیدا کردن غذا٬ راهی طولانی رو سپری کرده٬در مسیر بازگشت هنگام عبور از اتوبان با ماشینی در حال حرکت برخورد می کنه و می میره!

پرندگان هم احساس دارند! پرنده دیگری(احتمالا جفت پرنده مرده) با دیدن این صحنه با هل دادن پرنده مرده به جلو سعی می کنه که به اون کمک کنه تا از وسط اتوبان خارج بشه و تا از اونجا دور بشن!

جا نشد.بقیش اینجاست
ميگن مردي بود كه از خدا يك گل و يك پروانه خواست. ولي خدا بجاش يك كاكتوس و يك كرم به اون داد. مرد خيلي ناراحت شد ولي با خودش گفت: اشكال نداره؛ آدماي زيادي هستن كه خدا بايد به اونها توجه كنه، لابد سرش خيلي شلوغه. وتصميم گرفت كه چيزي از خدا نخواد. مدتي بعد مرد قصه ما تصميم گرفت يه سري به خواسته هاش كه تو اين مدت فراموششون كرده بود بزنه. با تعجب ديد كه روي كاكتوس زشت و پر از تيغ يك گل زيبا روئيده و كرم زشت و بدمنظره نيز به يك پروانه خيلي قشنگ تبديل شده.
برداشت از : وبلاگ درد دل های یک مرد
از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟
ماهی گیر: مدت خیلی کم.
تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.
تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم
توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.
تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.
اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.
ماهی گیر: خوب بعدش چی؟
تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی
بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...
ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟
تاجر: پانزده تا بیست سال
ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟
تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.
ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟
تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.

تا حالا واحد معادلات دیفرانسیل پاس کرده اید؟
امروز امتحان میان ترم این درس را سرشار از اعتماد به نفس با لبی خندان شروع کردم و با لب و لوچه ای آویزان ورقه را تحویل استاد دادم...
ای جوان ها درس بخوانید. ای الهی که بگم چی بشن استادان مکتب خونه دی پی آخ با اون امتحان های آب دوغ خیاری شان.
یادش بخیر کل ترم درس نمی خواندیم و دو هفته مانده به امتحان بعضی از همکلاسی ها لطف می کردند و برایمان کلاس جبرانی و تقویتی می گذاشتند. اینجوری می شد که درس را با نمره نه چندان بدی می پاسیدیم...
دو هفته است که مثل چی ( در 5 سال اخیر بی سابقه بوده) درس خوانده ام اما سر امتحان مثل گُل ماندم توی گلدون !
تازه این درس جزو دروس ساده است ... ریاضی 2 ، مدار الکتریکی، آمار مهندسی و ساختمان گسسته را بچسب. من خیلی ناراحتم که در تمام این مدت مجبورم نکردند که درس بخوانم و مخم تقریبا آک بند مانده! لطفا از سرنوشت من عبرت بگیرید و به ریاضی مشغول شوید تا پاپیون های مغزتان دانه دانه باز شوند !

جا نشد.بقیش اینجاست

! چه روزگار غريبي است چرا هيچ عاشقي لاي دفتر خاطراتش علف خشك نمي كند ؟
شیطانی به شیطان دیگر گفت: به آن مرد مقدس متواضع نگاه کن که در جاده راه می رود. در این فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم.
رفیقش گفت: به حرفت گوش نمی دهد، تنها به چیزهای مقدس می اندیشد.
اما شیطان، به همان روش مشتاق و متعصب همیشگی اش، خود را به شکل ملک مقرب جبرئیل درآورد و در برابرمرد ظاهر شد.
گفت: آمده ام به تو کمک کنم.
مرد مقدس گفت: باید من را با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی. من در زندگی ام کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم.
و به راه خود ادامه داد بی آنکه هرگز بداند از چه چیزی گریخته است.
:: برگرفته از کتاب "مکتوب"







