تبليغاتX
سه نقطه

 

سه نقطه عزیز! سلام!

می بینی عجب دنیای بی اعتباری است؟ هی از بچگی در گوشمان خواندند به این عجوزه بی داماد اعتماد نکن که به کسی رحم نمی کند. ولی کو گوش شنوا! حالا هم که خودت و خودم شاهد بی وفایی اش هستیم. می بینی؟همه یاران خرامیدند و رفتند! فقط خودت ماندی و خودم و به قول معروف "علی ماند و حوضش"/

خوب معرفت دوستان هم از همین جا معلوم شد. "هر کسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش"

یکی به دنبال عیال و دیگری به دنبار کار و آن یکی به دنبال درس و مکتب. ظاهرا از بین این جماعت، بیکار تر از همه من بینوا بوده ام و خودت. به جان تو که می خواهم بالای جانت جان نباشد ، چقدر به حال حماقت من و تو خندیده اند و در پستوی دلشان زمزمه کرده اند که سه نقطه را که خودمان کشتیم و چند وقت پیش چال کردیم پس این بنده خدا نفهمید؟ البته از تو چه پنهان که زنده به گورت کرده اند و هنوز با خبر نشده ای... بله!

سه نقطه خوبم! ما با هم خاطرات خوبی داشتیم. و آن موقع که زیاد بودیم چه نقشه های که برایت نداشتیم. اما حالا فقط من مانده ام و اسمی از تو و بیخود نگفته اند که " یک دست صدا ندارد"

می دانی چقدر عذاب آور است وقتی می آیم سراغت و در احوال سوت و کورت گاهی اوقات صدای جیرجیرک می شنوم. کو آن همه ذوق و شوق و برنامه؟ ای بابا ! راست گفته اند که یاران واقعی در روزگاران سخت شناخته می شوند.

همه گفتند که روزگار سه نقطه تمام شد. باور نمی کنم! تو همیشه هستی مثل یک خاطره خوب در ذهن و قلب من که تا آخر بود و بقیه که اول قیف زیاد بودند و از سوراخ آن رد نشدند و از همان بالا پریدند بیرون!

اما خوب چه می شود کرد. وقتی نه سازی هست نه نوازنده ای بهتر است شنونده ای هم نباشد. هر چه نباشد سه نقطه یک زمانی مال همه بود نه مال یک نفر. ادامه راه تک نفری تنها شکنجه روحی است و من هم که مازوخیسم ندارم که خودم را مجروح کنم هر چه نباشد این روزگار به اندازه کافی به آدمیزاد زخم می زند.

آخر کلام اینکه حالا که همه بهانه ای و مشغله ای برای خود دست و پا کرده اند من هم چیزی برای خود می تراشم به یاد سه نقطه عزیزم و می روم. تنها نوشتن سه نقطه نمی خواهد ! پس نخود نخود هر که رود خانه خود!

 

 

عماد الدین گفت و

دوستان عزيز سه نقطه :

بالاخره نوبه ما هم شد ...

? ماهي از خدمتان به خدمت سربازي نائل مي آيم... از امروز شنبه ? شهريور تا ...

حلالمان کنيد ...

خداحافظسه نقطه

 

فرهاد گفت و

پس از گذشتن ۶ ماه از افتتاح وبلاگ سه نقطه

مشاهده این آمار در اولین روز ماه هفتم،

برای اهالی آن بسیار دلگرم کننده است.

Great

این یعنی :

بازدید متوسط ماهانه ۱۰۰۰ نفر از وبلاگ سه نقطه.

عماد الدین گفت و

قبول شدگان 86/05/25 0:18
در صورتی که در کنکور قبول شده اید کامنت بگذارید در غیر اینصورت اگر بعداْ بفهمیم چند ولیمه منزلتان باید در نظر بگیرید.

 

فرهاد گفت و

اطلاعیه انجمن دخترا و پسرا

افراد زیر که در انجمن اعلام آمادگی نموده اند، لطفاً درتالار گفتگوی (...] ثبت نام نمایید.

گروه دخترا                                                        گروه پسرا

۱-فائزه                                                              ۱-فرهاد

۲-احترام                                                           ۲-یه قل دو قل

۳-حلیه                                                            ۳-فرفرسیاه

۴-مرضیه                                                          ۴-ممل مولک

۵-شبنم

۶-گرافیست اول و آخری

نامی که برای گروه دخترا در نظر گرفته شده است : باشخصیتهای عاقله و بالغه

نامی که برای گروه پسرا در نظر گرفته شده است : جنس برتر

یک هفته دیگر مهلت باقی است. ثبت نام کنید.

بچه های 3 نقطه گفت و

افتتاح شد 86/03/08 1:3

خیلی مبارکهمبارکه 2مبارکه

انتظار به پایان رسید

کلیک کنید

 

بچه های 3 نقطه گفت و

ساعت 24 امشب 86/03/07 19:30

ساعت ۲۴ امشب اتفاق می افتد :

افتتاح رسمی تالار گفتگوی اختصاصی سه نقطه

تالار اختصاصی گفتگوی سه نقطه

بنا به قولی که به سه نقطه ای های عزیز دادیم. ساعت ۰۰:۰۰ بامداد روز سه شنبه تالار اختصاصی گفتگوی سه نقطه آغاز به کار می نماید.

منتظر آدرس آن باشید

بچه های 3 نقطه گفت و

افتتاح تالار گفتگوی سه نقطه

 

بعد از مدتها تلاش و همت متخصصان سه نقطه:

3

روز مانده به افتتاح تالار اختصاصی گفتگوی سه نقطه

منتظر باشید

 

بچه های 3 نقطه گفت و

اولین خبر خوش سه نقطه ای

اولین انجمن سه نقطه افتتاح گردید

(( دخترا                 پسرا  ))

تقابل دو موجود در شرایطی کاملاْ مساوی

عزیزان بیننده توجه کنید:

این انجمن که به دو گروه دخترا و پسرا تقسیم میشه می تواند شامل موارد زیر گردد :

۱- اعلام بیانیه بر علیه یا له یکدیگر صادر کنند.(بصورت متن و یا عکس و یا کاریکاتور)

۲-تبادل نظرات و سئوالات میان دو گروه

۳- یافتن موجود برتر

۴- حقوق برابر یا نابرابر

۵-برگزاری همایش های دیجیتالی (از طری اتاق کنفرانس یاهو) جهت برخورد زنده با یکدیگر

از تاریخ این پست به مدت دو هفته زمان انتخاب نام گروه هاست. اگر انتخاب نشد همین ها باقی می مونه.

جهت اعلام حمایت از این طرح اگر با گروه دخترها موافقید عدد ۴۸۷ و اگر با پسرها موافقید عدد ۴۷۸ را در کامنت این پست قرار دهید.

  با تشکر- شورای سیاست گذاری سه نقطه

فرهاد گفت و

(...] 86/02/28 10:10
یاد سه نقطه در قلب ها جاری است

یک هفته نامه ای در دانشگاهمون چاپ می شه که من هر هفته می خرم. یک برگ آ ۴ با چند تا ستون مطلب که فقط ستون خبرهای داغش که مربوط به دانشگاه هست به درد می خوره.

دیروز که رسیدم خونه دیدم این هفته نامه دست بابامه و اینجوری شده  تا منو دید گفت : " این دیگه چه نشریه ایه؟؟ برو بهشون بگو یک چیزی مثل سه نقطه درست کنند  "

منم که از جدیت بابام در این مورد تعجب کرده بودم پرسیدم : " سه نقطه خوب بود؟ " سرش را با علامت تایید تکان داد و گفت آره! هفته نامه را هم داد دستم ، واقعا خوشش نیامده بود!!

عجب سه نقطه ای داشتیم و خبر نداشتیم

عماد الدین گفت و

دوستان سه نقطه :

قسمت تفریح سالم وبلاگ بروز شده است.

قسمت تفریح سالم وبلاگ بروز شده است. لطفاْ نظر خود را در مورد این قسمت در کامنت همین پست بفرمایید :(برای کارآیی بهتر لطفاً از شماره گزینه استفاده نمایید)

 ۱- عالی (مفید- بمونه - خیلی جالبه)

۲- بدک نیست (زیاد مهم نیست - حجمش بالاست )

۳-جمش کنید لطفاً

اگر هم پیشنهادی برای این قسمت دارید حتماً بیان کنید.

 

فرهاد گفت و

دوستان خوب سه نقطه :

سه نقطه در طرح جدیدی با نام  "ماندگار سه نقطه" قصد دارد که از لحظات ناب و بکر مناسبت های کشوری، گالری از عکس های همراهان سه نقطه باور را جمع آوری نماید و در نمایشگاه عکس اینترنتی سه نقطه قرار داده و بهترین آنها را برای سایت های خبری و یا سایت های حامی عکاسان ارسال دارد.

به همین منظور و با توجه به برگزاری نمایشگاه کتاب تهران اولین نمایشگاه عکس ماندگار سه نقطه با عنوان "کتاب ، فرهنگ و مردم۸۶" برگزار می گردد. از علاقه مند دعوت می گردد تا عکس های خود را از نمایشگاه کتاب تهران حول ۴ محور زیر ارسال نمایند :بیستمین نمایشگاه کتاب تهران

محور ۱ : یار آشنا - حضور نویسندگان با تجربه و یا جوان

محور ۲ : مردم و کتاب - دلایل خرید کتاب توسط مردم و چگونگی استفاده از کتاب

محور ۳ : کتاب ملل - حضور مردم دیگر ممالک در نمایشگاه

محور ۴ : هر چی به جز کتاب - سوژه های نمایشگاه

لطفاً لینک عکس های خود را به پست الکترونیک سه نقطه به نشانی Three_points@yahoo.com ارسال نمایید و از ارسال خود عکس ها خودداری نمایید.(در صورتی که فضایی برای نگهداری عکس های خود بر روی اینترنت ندارید می توانید هم اکنون وارد سایت Image Cave  شوید و فضایی برای خود در نظر بگیرید)

تذکر 1: حتماْ ابتدای نام فایل های خود را بر اساس شماره محوری که عکس گرفته اید ذخیره نمایید.بطور مثال اگر عکسی را در محور ۲ گرفته اید عکس خود را به این شکل ذخیره نمایید : 2001.jpg   که عدد 2 نمایانگر محور آن است.

تذکر 2: حتماً نام و یا نام مستعار خود را در پایین سمت چپ عکس های خود قرار دهید و کلمه " سه نقطه" را نیز به صورت فارسی در سمت راست قرار دهید.

بچه های 3 نقطه گفت و

با توجه به آمار بازدیدکنندگان وبگذر :1000 بازدید کننده

۳ نقطه ۱۰۰۰ بازدید کننده داشته است.

در مدت زمان کمی که از عمر وبلاگ می گذرد تعداد قابل توجهی از افراد از این سایت باز دید نموده اند.دیدن آمار زیر نیز خالی از لطف نیست.

آمار کشور بازديدکننده ها
رتبه کشور تعداد ورودی درصد
1 جمهوری اسلامی ايران

418

94.78%

2 سوئد

3

0.68%

3 امريکا

2

0.45%

4 انگلستان

2

0.45%

5 آلمان

2

0.45%

6 کانادا

2

0.45%

7 هلند

1

0.22%

8 فرانسه

1

0.22%

بقيه کشورها

10

2.26%

مجموع

441

100%


جا نشد.بقیش اینجاست
فرهاد گفت و

باز هم مکتب 86/02/02 20:58
امروز به مکتب رفتم.

اول سیدی رو دیدم که ماشاالله مثل همیشه سرحال بود. وارد حیاط که شدم دیگر حیاتی نبود.

بعد کسی از من پرسید که اموزش این ساختمون کجاست. یادم افتاد اون تابلوی طبقات رو جایی زدن که تابلو نیست.گفتم طبقه ۲

رفتم سراغ کتابخانه مهربان- اما دیگه با من مهربان نبود. شاید سرش شلوغ بود. گفتم همه ما به ایشون یه جورایی بدهکاریم. شاید خسته است شاید ...

آموزش مرحله بعد آقای آموزشی هنوز رو صندلی نشسته بود. خیلی ساکت بود انگار که اونجا تاریکخونه بود. داشتیم گپ میزدیم که استاد بزرگ سر رسید. استادی که با دل کار میکنه و منتی نمی ذاره. خیلی مرد - خیلی بزرگ. سرحال نبود.هیچ کس سرحال نبود.

به اتاق شیشه ی رفتیم.جایی که مثل عبور شیشه ای (شب شیشه ای فعلی) برای شفاف بودن و پی بردن به خیلی چیزاست. اونجا هم ساکت بود.

استاد علی از تحولات گفت: اینکه اونی که قد بلنده قرارداد ۶ ماه با همه بسته و اینکه با نریمان-دستیارش(اسمش یادم رفت)-فرهی-خان قلی میرزا رضا و و و کاروان تسویه کرده.

در ضمن پدر آقای کاروان روز ۴عید به رحمت خدا رفتند.برای شادی این مرحوم فاتحه بخوانید.

خانم کتاب خون دانشکده کسی که مادر همه بچه است هم اِی خوب بود.

امروز پایان تحصیلات موقتم رو گرفتم.همونی که میتونی ادعا کنی کاردانی ولی به قول استاد علی:     کوزه داری ..... برو بذار رو درش   ..... منم اینکار رو کردم .  >>>>>>>>>>مدرک رو بذار در کوزه

بعد این گروه DMH لطفی کرده بودند و بخاطر کمک کوچیکی که توی پروژهشون کردم هدیه ای دادند. سپاسگزارم. رباعیات خیام :

می خور که به زیر گٍل بسی خواهی خفت 

بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت

زنهار به کس مگو تو این راز نهفت :

هر لاله که پژمرد ، نخواهد بشکفت.

آخر هم سیدی و دیدم . اینار داشت به موی پسرها گیر می داد.

اما سه نقطه دیگه نبود.

فرهاد گفت و

خبر آمد

خبری در راه است

منتظر باشید

 

شورای سیاست گذاری سه نقطه

 

بچه های 3 نقطه گفت و

القصه :

بعد از این که نام نشریه مشخص شد لوگوی آن توسط سارا خانم نقاش باشی تهیه شد. اینطور که ذهنم یاری می دهد در آن زمان ابتدا نشان سه نقطه سه تا نقطه فی مابین دو پرانتز بود البته اینجانب مدرک مستدلی برای آن نیافتم شاید در کارهای نقاش باشی موجود باشد ولی کلاْ اینطوری بود (...) .

اما ماجرا به اینجا ختم نمی شد. مطلبی روکه تیم آماده کرده بود می بایست برای بازبینی برای مقامات ارسال می شد ا پس از بازنگری به چاپ میرسید. مطالب به خدمت خان قلی میرزا رضا رسید و اتفاقان از آنجایی که اولین مطلب مصاحبه با هادی عزیز (همان معاون پژوهشی بیرون انداخته شده) بود که این خود زمینه مکافاتی بزرگ را چیده بود و همچنین مطلبی در مورد آسانسور و لذایذ استفاده از آن که توسط یکی از پیروزمندان و همکاران قدیمی نوشته شده بود (اون موقع هنوز شما نبودید) مطالب برای بازنگری ( یعنی همون حذف خودمون) بازپس داده شد اما نمی دونم چی شد که یییهو پای دکتر فرامرز به ماجرا باز شد. ( فکرکنم به خاطر مدیر مسئولی و جلسه آشنایی با اعضا بود ).

یادش بخیر، اولین جلسمون تو دفتر ریاست دانشگاه برگزار شد. اون زمان کسی مسئولیتی نداشت و همه یکرنگ بودند.

اولش تدیقر و تشکر بود که همون اولین و آخرین باری بود که از ما تشکر شد. بعد عالیجنابان ( یعنی خان قلی و دکتر) کمی در مورد خودشان شرح دادند و دکتر بیشتر در مورد 104 کاری که از زمان انتصابشون (که اون زمان 80 بود) به انجام رسوندن صحبت می کردن و انتقاد بسیار شدید و بجایی در مورد مقاله اسانسور داشتند.(مقاله آسانسور تو آرشیو هست. اگر مهلت شد برایتان پیدا می کنم).کل جلسه به این ختم شد که نباید پامونو از پلاسمون بیشتر دراز کنیم. (آخی اولین بیسکویت نشریه اونجا دیده شد).

تکلیف مدیر مسئولی هم مشخص نشد. این هم سیاستشون بود که بگذارند خودمون انتخاب کنیم.

خلاصه....

فرهاد گفت و

خوب... رسیدیم به آنجایی که رفتیم توی اتاق قبلی نشریه برای انجام مقدمات کار.

فکر می کنم همان روز بود که طی جلسه ای مراسم نام گذاری را انجام دادیم. اسم های پیشنهادی رو روی تخته وایت برد نوشتیم وقتی تموم شدن بهشون یک نگاهی کردیم و دیدیم همشون اسامی کلیشه ای و تکراری بود. به دل هیچ کدوممون نچسبید. دنبال یک اسم تک و جامع بودیم که برای دانشجوهای دانشکده هم جذاب باشه. یکی از بچه ها یادش آمد که نشریه یکی از دانشگاه ها اسمش سه نقطه بوده بنابراین من باید اعتراف کنم که اسم نشریه را از آنها اقتباس کردیم اما فلسفه ای پشت سه نقطه ما هست و لوگوی آن (...] ابتکار خودمان بود و اولین بار سارا آن را طراحی کرد.

یادتون اومد سردبیر اولی؟؟؟

 

عماد الدین گفت و

خوب ظاهرا سردبیر از من جلو زد... من مجبورم یک قسمت به عقب برگردم... نمی دونییم کسی می خونه این ماجراها رو یا نه اما ما می نویسیم.

وقتی نشریه سیاه مشق را پیدا کردم با دوست خوبم م.ط آشنا شدم. قرار شد من گروهی رو جمع کنم و با همکاری آنها و نظارت آقای ه.الف (معاونت آموزشی سابق) شروع کردیم به شروع کردن! { غافل از اینکه پیش آدم درست نبرده بودیم کارمان را و سردبیر زرنگ خوب فهمیده بود کارش را پیش کی ببرد}

اولین کسانی که برای همکاری به نظرم رسید همکلاسی هایم بودند که تنها دو دوست خوبم سارا و شبنم تا آخر ماندند. مطالب رو جمع کردیم و شروع کردیم به صفحه آرایی (بلد هم نبودیم) خیلی از بچه ها خارج از نشریه کمکان کردند. یک کامپیوتر هم با دستور آقای ه.الف در اتاق طبقه چهارم بهمون دادند. همه کارها را آنجا می کردیم. من خودم شخصا ۱۰۰۰ بار ویرایش کردم مطالب رو ُ هر بار یک جایش غلط بود. خلاصه با هزار بدبختی یک نسخه قابل پرینت آماده کردم. (هنوز نشریه اسم نداشت) بعد با خانوم م.ط رفتیم سایت تا بگیم که پرینت می فرستیم.

تا بهشان گفتیم، استاد ج گفتند شما مال کدوم نشریه اید؟

ما کلی شاخ درآوردیم و گفتیم یعنی چی کدوم نشریه؟ مگه اینجا چند تا نشریه هست؟؟

گفتند یک آدم زرنگ تری پیدا شده که دو روزه یک نشریه یک صفحه ای زده و بهمان نشانش دادند.

ما قلبمان از کار افتاد چون سه ماه بود که داشتیم زحمت می کشیدیم. خلاصه بدو بدو رفتیم طبقه آموزش دیدیم که مستر خ و مستر ت و سردبیر زرنگ! آنجا واستاده اند و صحبت می کنند. خودمان را انداختیم وسط و ای داد و ای هوار که این آقاهه {اشاره به سردبیر} داره حق ما رو می خوره.

آقای ت خیلی از سردبیر زرنگ تعریف می کرد و می گفت ایشون کارشون قانونی است و شما غیر قانونی. خلاصه ما که دیدیم زحماتمان دارد از بین می رود پیشنهاد مستر ت را مبنی بر اینکه زیر نظر ایشان کار کنیم و با اون آقاهه هم گروه شویم ، پذیرفتیم و پس از آن رفتیم طبقه چهار تا نامه مجوز نشریه جدید را بنویسیم.

ادامه اش را سردبیر قبلا نوشته اند....

عماد الدین گفت و

3نقطه آبی

بعد از این که کاشف عمل اومد که یه گروه دیگه دارن روی نشریه ای کار می کنن.... خوب مهم این بود که چه کسی اول حرفشو به کرسی بشونه. بخاطر همین بسرعت خودمو به خان قلی میرزا رضا رسوندم که اون موقع هنوز زیاد با هم ایاق نشوده بودیم.بعدش دیدم چنتا خانم محترم هستنددندد همچون ملائک بر ما نائل آمدن و نشریشان را به زور تمام در شکم خان قلی فرو کردن که ای اوی آی اوی که ما چند ماه داریم زحمت می کشیم و کلی داستان چیدن که نشریه منو بسوزونند. ما هم دل رحم بودیم و نمی خواستیم دل ضعیفه ها رو به درد بیاریم( بماند که تو گروهشون پسر هم بود که اگر نبود بهتر بود) خیلی به تلاطم افتاده بودند که بتونند نشریشون رو به چاپ برسونند ولی نمی دونستند که نشریه اینجانب با کسب مجوز و طی نامه نگاریهای رسمی آماده چاپ بود.

قیافه های عبوس و درهم نشون می داد که می خواستن خرخره منو بگیرن (البته با دستکش) و بعد تا جان در بدن داشتند بفشارند که نتونستند.

بگذریم.... نقشه ها کشیدیم تا هر کدام بتوانیم حرف خود را به کرسی بنشانیم. یادم هست که آن زمان خانم x که خیلی کباده ی قدمت و شهرت می کشید با من صحبت کردند که من دست بر دارم ولی به نتیجه نرسیدیم. خلاصه بعد از گذشت ساعتی و در یک خرد جمعی به این نتیجه رسیدیم که اینجانب به عنوان همکار به نشریه انها به پیوندم(لطف و می بینی) و فقط بنویسم و سر دبیر نباشم. 

جلسه ای در کارگاه شماره 5 واقع در طبقه چهارم دانشکده گذاشته شد و حرفهای دو طرف شنیده شد و قرار بر این شد که .....

فرهاد گفت و

وقتی ترم دوم یعنی بهمن 82 وارد دانشکده شدم، در دلم مطمئن بودم زمانی که این مکان را ترک می کنم پشت سرم خاطرات خوبی به جای می گذارم. اما تقریبا مدت یک ترم و خورده ای طول کشید تا با محیط دانشکده و افراد هم فکر آشنا بشوم.

در طول این یک ترم از بس که در زمان های پرت تنها کاری که می شد کرد این بود که در لابی بنشینی و با دوستانت در باره  فلان پسره یا فلان دختره و کاری که کرده اند یا تیپی که زده اند حرف بزنی کلی عذاب کشیدم! من چنین حالتی را دوست نداشتم، می خواستم تغییر بدهم. می خواستم به آن چیزی که ندارم برسم. یکی از دوستان قدیمی ام که ترم پاییز وارد دانشگاه دیگری شده بود فعالیت های دانشجویی داشت و درگیر کار نشریه ای شده بود و از سیر تا پیاز کارهایش را برای من تعریف می کرد و من بیشتر تهییج می شدم که در دانشکده خودم نیز چنین فعالیتی را آغاز کنم. اما با دوستانم که حرف می زدم آنها منرا نا امید می کردند و می گفتند دانشکده ما جای کوچکی است و نباید به این چیزها فکر کرد.

اما من دست بر دار نبودم. در اولین قدم دنبال این رفتم که سابقه چاپ یک نشریه را در دانشکده پیدا کنم و با آن ها همکاری نمایم. اما به جز آن اتاق کارآفرینی و جمعی که در آن بودند (البته خیلی به ندرت) و کسی را تحویل نمی گرفتند چیزی پیدا نکردم.

یک بار سر کلاس استاد دلبند، ایشان عنوان کردند که چرا در این دانشکده هیچ فعالیت دانشجویی نیست و محیط بی حال و مرده است؟ بعد خودشان نتیجه گیری کردند که چون دوره ی دو ساله ای که بچه ها در اینجا هستند خیلی کم است و تا بیایند کاری را راه بیاندازند مجبورند از اینجا بروند فعالیت های این چنینی ادامه پیدا نمی کند.

این صحبت آقای دلبند کمی مرا دلسرد کرد، اما از آنجایی که می گویند "جوینده یابنده بود" به صورت اتفاقی به راه درست رهنمایی شدم.

یادم می آید که نمایشگاه هفته پژوهش بود و گروهی از هم دانشکده ای ها به خاطر روباتی (روبونت) در نمایشگاه غرفه ای گرفته بودند. یکی از دوستانم که همیشه پیشنهادهای خوبی به من می کند به سراغ من آمد و دعوت کرد که به این نمایشگاه برویم. من هم موافقت کردم. در نمایشگاه خیلی گشتیم تا غرفه دانشکده را پیدا کنیم اما وقتی که پیدا کردیم اولین چیزی که چشم منرا گرفت چندین نشریه در قطع آ 5 و کم برگ بود که همه جا چیده شده بود. ( روی میز روی قفسه ها) روی جلد آن نوشته شده بود "سیاه مشق"!

 

ادامه داستان در قسمت بعد ...

عماد الدین گفت و

 

قبل از شروع داستان! از آنجایی که سردبیر از سوابق بسیار دور سه نقطه ای بودنشان مدارکی جور کرده اند بنده نیز پسندیده دیدم که از سوابق کارهای اجرایی خود در سالهای گذشته چشمه ای نشان دهم.

عکس زیر خود گویا است و نیازی به شرح ندارد ...

سوابق من!

عماد الدین گفت و

نشریه سردبیر- طرف اولنشریه سر دبیر- طرف دوم

(تصاویر اولین نشریه انتشار نیافته از سر دبیر)

بعد از گذشت مدت زمانی و پس از ورود سر دبیر به دانشگاه و طی دو ترم، احساس شد که دانشکده از فقدان نشریه ای رنج می بره. البته سردبیر در مورد نشریات قبلی هم تحقیق کرده بود و اطلاعات لازم رو از دوستان کارآفرینی که آن زمان اسم و رسمی داشتند و در دفتر امروزی ... بودند و البته از لحاظ تجهیزات بسیار غنی تر از ما، کسب نمود. آنها هم تلاشی نموده بودند ولی معلوم بود که معلوم نبود.(منظور کاراشون). بعد همون حسی که در سال 68 باعث کشیدن اون نقاشی شده بود به ذهن سر دبیر نایل آمد و صدایی (البته بگم که سردبیر گفته صدای یه اقاه بود که حدود 38-40 سن داشت و متاهل بود و اصلاً هم چاق نبود) از دور به سردبیر می گفت : ای فلانی، تو می تونی بروو برو برووو.

خلاصه .... با تفکرات سردبیربه سراغ مقامات برای کسب اجازه شدم. (نامه کسب اجازه تا مدت ها پیش در آرشیو موجود بود اما دست بر قضا الان فکرکنم که یه بز یا یه بچه بز داره میلش می کنه(هواسم نبود دادم از این کاغذ جم کن ها)) . سبابه ام(گفتم فرق کنه با شصتم) خبر دار شد که باید اجازه این جور کاها رو از معاونت دانشجویی بگیرم. اون زمان این مقام دست خان قلی میرزا رضا بود(البته بعدها فهمیدم که اون صدا چقدر شبیه خان قلی بود). دست نبشته ای بلند قامت نبشتم و به پیشگاهشان شرف یاب شدم. اولش توی دلم می لرزید.(فکر کن یه جوجه دانشجو رفته تو دفتر یه .... میگه می خوام نشریه بزنم یه تنه) سرتونو درد نیارم ، پیشنهاد و ارائه کردم و اون هم پذیرفت که همونجا قرار شد این نشریه (یعنی همونی که بالا می بینیدش) در سایز A3 چاپ بشه ودر تیراژ 100 نسخه انتشار پیدا کنه.

شروع کردم به ساختن نشریه، نشریه اون زمان سردبیر اسم نداشت چون میخواستم دموکراسی برقرار باشه و خود دانشجوها انتخاب کنن. اولین مطالب هم کمی پاچه خواری در مورد لینوکس، اسامی نفرات برتر ترم، اخبار و دو مطلب دیگر بود. تمامی کارها به خوبی پیش می رفت تا اینکه روز چاپ نشریه سردبیر ....

از اینجا به بعدش رو باید هماهنگ با معاون اولم بگم چون ماجراش خیلی بهتر میشه. پس از معاون اول می خوام که شروع کنه و داستان خودشونو از گروهش و .... بنویسه. تا زمانی هم که معاون ننویسه من ادامه نمی دم چون از مزه می افته.

فرهاد گفت و

با کشف آثار باستانی:

سر دبیر از کودکی سه نقطه ای بوده است

شاید جای این مطلب اینجا نباشه ولی مدارکی به دستم رسیده که روشن می سازد سردبیر از ابتدا سه نقطه ای بوده. به عکس زیر توجه کنید: این تصاویر توسط سر دبیر در یازدهم بهمن ماه سال ۶۸ ساعت ۵/۹ در منزل عمویم کشیده شده است.(این تاریخ و مکان را پدرم ثبت کرده است)

وقتی سردبیر کوچک بود

اینجا سه سر را به نشانه سه نقطه می بینید

البته اون زمان من در بخش کودکان سه نقطه کار می کردم و همین رویای سر دبیری ما رو به اینجا کشوند.

به این میگن قدمت.

فرهاد گفت و

 
چیا گفتن ؟؟
:: آگهی
:: سالي نو
:: اردو مشخص شد
:: حماسه ای دگر
:: نامه ای به سه نقطه عزیزم
:: برف می آید چر چر؟؟
:: از فیلم های اون ور آب ...
:: ...
:: عید سعید غدیر بر همه سه نقطه ای ها مبارک باد! (خطبه غدیر، حدیث غدیر)
:: دیه گو خان ! جان مادرت کوتاه بیا!
:: Rank
:: عید قربان مبارک
:: بارن که می بارد ...
:: مغايرتهای زمان ما
:: ::: والیبال اسلامی :)
:: خداوند گفت(2)...
:: :: شما هم به پهنه بیکران یاری رسانی بپیوندید :)
:: :: بازی جالب ::: فال روز تولد
:: :: چی بودیم چی شدیم (2) !!
:: حکمت غیبت
:: :: عیدانه!
:: :: چی بودیم چی شدیم!!!
:: :: سر به زیر ترگ ::
:: :: نمایشگاه عکس فرهاد ::
:: ::: 6 ماه گذشت و...
:: ::: عکس سال سه نقطه از نگاه دوربین:::
:: آخرین فراخوان
:: :: پشیمانی سودی ندارد!
:: وقتی اسم قحطی باشه این طوری می شه!
:: قبول شدگان